رهايى زنان و روندهاى سياسى در خاورميانه

 منابع فصل هفتم فصل ششم فصل پنجم فصل چهارم فصل سوم فصل دوم فصل اول مقدمه
فصل پنجم:

پست مدرنيسم، اسلام و بيحقوقى زنان خاورميانه

مدرنيته چنانکه گفته شد روندى است شامل تحولات سياسى، اقتصادى، اجتماعى و فرهنگى و يک دوره تاريخى است که از بعد از قرون وسطى و فئوداليسم آغاز مى شود. از نظر فلسفى از کانت، هابس و دکارت شروع و به رنسانس علمى و فرهنگى منجر شد و خرد و عقل را منشا پيشرفت فرد و جامعه مى ديد. مدرنيته به يک چشم انداز عام و جهان شمول متکى بود و دستاوردهاى تمدن و پيشرفت بشرى را قابل کاربست به همه جوامع بشرى مى ديد. روند مدرنيته مبتنى بر ديناميسم مدرنيزاسيون بود که شامل برسميت شناختن حقوق فرد در جامعه، سکولاريسم، صنعتى کردن، توليد کالايى، شکل گيرى شهرها، راسيوناليسم و بوروکراتيسم بود که همگى مبانى جامعه مدرن سرمايه دارى را تشکيل مى دهند.

پست مدرنيسم در نقطه مقابل مدرنيته و مدرنيسم، يک چشم انداز جهان شمول و عام در مورد جامعه و جهان و تاريخ را رد مى کند و به تئوريها و چشم اندازهاى سياسى متفاوت و شقه شقه قائل است. تئوريسين هاى پست مدرنيست، حقيقت، قطعيت، سيستم، جهانشمولى و تعقل را مورد ترديد و انتقاد قرار مى دهند. در تئورى پست مدرن هيچ چيز ادامه ندارد، جهت ندارد، اتصال ندارد. تفاوت مبناى همه چيز است. جابجايى، ناپديد شدن، بازتعريف، بازسازى، و شقه شقگى مبناست. معتقدند حقيقت، مطلق و يکپارچه و جهت دار نيست. مى گويند تاريخ به پايان خود رسيده، مدرنيسم در تحقق آرمانهايش شکست خورد، يونيورساليسم و جهان شمولى پوچ از آب درآمدند و تحول اجتماعى جهت ندارد. اين تئوريها پر از بدبينى و ياس و نااميدى است. به مبارزه سياسى و توده اى حمله مى کنند. کارکرد سياسى و سياست را در ابعاد جهانى به رسميت نمى شناسند.٥٧

پست مدرنيسم در شرايط رشد راست و کنسرواتيسم در جهان، عروج اسلام سياسى و بهم خوردن توازن قواى دو بلوک بورژوايى شرق و غرب پا گرفت و با سقوط بلوک شرق و زير حمله قرار گرفتن کمونيسم و سوسياليسم به اوج خود رسيد. دهه هشتا دورانى بود که تئوريهاى پست مدرنيسم در زمينه سياست و مسائل اجتماعى پا گرفت. دهه هشتاد دوران رشد بدبينى، انحطاط، حمله همه جانبه سرمايه دارى به حقوق ابتدايى مردم، کنسرواتيسم، سطحى گرى و استيصال بود. نسبى گرايى فرهنگى و تئورى هويت از نتايج تئوريهاى پست مدرنيسم هستند. مدافعين اين نظريه ها مى گويند مدرنيته، حقوق جهانشمول انسان و حقوق يونيورسال زنان محصول تکامل و پيشرفت جوامع غربى هستند و قرار نيست قابل انطباق با نيازهاى جوامعى که در آنها سنت، اسلام و فرهنگ خودى حاکم است، باشند. هر فرهنگى در هر جامعه اى مسير رشد متفاوتى دارد و به جوامع خاورميانه و اسلام و فرهنگ خودى و سنت اشاره مى کنند.

تئوريسين هاى پست مدرنيسم مى گويند تکنولوژيهايى مانند کامپيوتر و رسانه ها، اشکال جديد دانش و آگاهى و تغييراتى که در سيستم اقتصادى و اجتماعى بوجود آورده اند، همگى يک مناسبات و جامعه پست مدرنيستى را بوجود آورده اند. برخى از پست مدرنيستها (نئو مارکسيستها) پست مدرنيسم را مرحله بالاترى از رشد سرمايه دارى مى دانند. مى گويند سرمايه در همه جاى جهان نفوذ و گسترش يافته و باعث تغييرات و شقه شقه شدن فرهنگ و تغيير در زمان، فضا و فرهنگ شده است. اينها به فلسفه روشنگرى و تئورى اجتماعى کامت و مارکس بخاطر يونيورساليست بودن، و دانش و آگاهى و حقيقت را مبنا قرار دادن، انتقاد مى کنند.٥٨

با سقوط شوروى و بلوک شرق که پايان کمونيسم اعلام شد، تئورى مارکسيستى بررسى تحولات اجتماعى مبتنى بر طبقات و مبارزه طبقاتى که طى دهه هاى پس از انقلاب اکتبر و عروج مارکسيسم، ابزار شناخت جهان و جامعه و تغييرات اجتماعى شناخته مى شد و خود را بر آکادميهاى جامعه شناسى و تاريخ و علوم اجتماعى تحميل کرده، و مورد اسقبال محافل فکرى و روشنفکران قرار گرفته بود، کنار گذاشته شد. يکباره مراکز آکادميک و محافل فکرى و فرهنگى به جاى شروع تحليل از جامعه و طبقات و جنبشهاى اجتماعى و مبارزه طبقاتى به فرهنگ، ديسکورس (گفتمان) و زبان که در آنتروپولوژى و ادبيات مرسوم بود، روى آوردند.

در توجيه اسلام و فرهنگ مردسالار حاکم در خاورميانه پست مدرنيستهايى مانند افسانه نجم آبادى مى گويند مرزها بهم ريخته اند. دوگانگى هاى متضاد و متباين dichotomy فرو ريخته اند. مرز بين مذهب و حقوق زنان، ستمگرى و ستمديدگى، مردم و دولت، اسلام و آزادى زن از بين رفته است. مى گويند اين مرزها مصنوعى، غيرواقعى و غير طبيعى هستند و بايد آنها را برداشت.٥٩

اينها به سياست و فرهنگ سرکوبگر طبقات حاکم، مذهب و سرکوبگرى مذهبى زنان در خاورميانه تحت پوشش اينکه مرزها بهم ريخته اند و دوگانگى هاى متضاد و متباين ديگر وجود ندارند، فعالانه خدمت مى کنند. اگر در مبارزه براى رهايى زنان، منافع طبقات، دولت، فرهنگ و نظام مردسالار و سرکوب مطرح نيست، پس مساله را مى شود با گفتگو، چرخش زبانى و زبان بازى حل کرد. همانطور که اينها معتقدند آيات زن ستيز قرآن را ميشود با زبان بازى رفرم کرد. "زبان" و "گفتمان" و "چرخش زبانى" و "بهم ريختن مرزها" اين امکان را به اينها ميدهد که مرز بين استبداد و ارتجاع با آزادى، زن ستيزى و احقاق حقوق زن و ضديت اسلام با حقوق زن را مخدوش و بجاى آن "ديالوگ" را بگذارند. کدام ديالوگ؟ آيا دولتهاى سرکوبگر اسلامى چهارچوب يک ديالوگ آزاد را براى زنان سکولار، اته ايست و سوسياليست قائلند؟ چگونه ميتوان با ديالوگ و زبان بازى ستمگرى ريشه دار مذهبى نسبت به زنان را رفع کرد؟ چطور ميشود بيحقوقى زنان در اسلام را با بازى زبانى در آيات قرآنى و يا دادن حق اجتهاد به زنان از بين برد؟ اساسا ستمکشى زنان را چطور با چرخش زبانى حل ميکنيم؟

جوامع تحت حاکميت اسلام، عرصه تاخت و تاز اختناق مذهبى است. در حاليکه اسلام به حقوق انسانى همه تجاوز مى کند، تئوريهاى مانند "چند زبانى"، "فضاى باز و بسته"، "دترمينيسم زبانى و گفتمانى" و "فروپاشى مرزها"، راه اين سرکوب را هموار مى کند و فقط خدمت به ارتجاع مذهبى حاکم است.

آزاديخواهى، عدالت طلبى، سکولاريسم و برابرى زن و مرد بخشى از فرهنگ مردم خاورميانه است. دولت مذهبى را با هيچ معيار فرهنگى، زبانى بازى، گفتمان، قبض و بسط، حذف و شمول، دوگانگى هاى متباين و فروريختن مرزها نمى توان به مردم حقنه کرد. در توجيه اسلام و لزوم و مطلوبيت آن براى مردم کشورهاى موسوم به جهان سوم، برخى مانند جان اسپوزيتو اظهار مى کنند: "در دورانى که ايدئولوژى کاپيتاليستى حاکم همه جنبه هاى مقدس و معصوم زندگى را براى تامين منافع مخرب خود لگدمال کرده، به فضاى ضد سرمايه دارى نياز مبرمى احساس مى شود. اسلام مى تواند صداى واقعى جنوب (جهان سوم) در مبارزه اش عليه اهداف سلطه طلبانه غرب باشد. واضح است که مدلهاى سکولاريست و ناسيوناليست پس از استقلال، نتوانستند مردم را رها کنند و وجودشان شکست و افتضاح بود. از اين رو بايد ايدئولوژيهاى سکولار غربى را بايد زير سوال برد و آنها را با سنتهاى اعتراض اجتماعى مانند اسلام (که تحمل و تولرانس قومى و مذهبى آن زياد است و يک ايدئولوژى چند بعدى است) جايگزين کرد. اسلام در جهان سوم همچنان يک آلترناتيو و راه حل معتبرى است. مى گويند تشکيل دولتهاى ملى و نهادى شده آنها در جوامع عربى، نتيجه و حاصل شناخت شناسى سکولاريستى بود که در خود بمعنى تهاجم عليه اسلام و ساير فرهنگهايى است که به ارزشهاى فرهنگى خودى و قبيله اى و ناموس و شرف پاى بندند. اين دولتهاى ملى در جهان عرب تاثيرات فاجعه بارى بر جهان سوم داشتند که در آن جوامع قبيله اى خودمختار تحت سلطه مخرب ديکتاتورى و بوروکراسى دولتهاى حاکم در آمدند. اسپوزيتو معنقد است که سکولاريسم آنطور که در غرب تبليغ مى شود نه جدايى مذهب از دولت، بلکه وسيله اى براى گسترش منافع غرب و توسعه طلبى امپرياليستى است. دست رد گذاشتن به مدلهاى سکولار غربى در دوره هاى آخر و پيشرفته سرمايه دارى نشان دهنده تلاش مردم مسلمان براى بقا است و نه يک عکس العمل فناتيک به پيشرفت و تحول."٦٠

از نظر وى يک اسلام مترقى که با موقعيت برابر و شرکت ديناميک زنان و دادن حقوق کامل به اقليتها نيرومند شود، راهى است براى گسست از ساختارهاى اروپا محورانه و پويايى سنتهاى پيشرفته غير غربى در يک جهان حقيقتا چند فرهنگى است. يک اسلام پيشرو، دمکراتيک، ضد پاتريآرکى و ضد امپرياليست قادر است يک الگوى جامع براى رهايى مردم در خاورميانه و جوامع مسلمان جهان سوم باشد که دائما با فرهنگهاى ديگر ديالوگ داشته باشد و بر سوسياليسم اقتصادى و برابرى دو جنس متکى باشد.

على مزروعى مى گويد مساله تبعيض جنسى دوباره بايد در دستور کار قرار گيرد چون انقلاب در نقشهاى جنسيتى در اسلام نيز مطرح بود که البته به دو دليل متحقق نشد. اول، بستر رسمى اسلام از زمان خلافت امويان به اشرافيت و تجمل روى آورد و با تشکيل حرمسراها هرچه بيشتر زنان را منزوى و بيحقوق کرد. دوم، در به روى اجتهاد بسته شد و از اين رو انقلاب در موقعيت زنان نيمه کاره ماند.٦١برخى از معتقدين به تئوريهاى پست مدرنيستى مانند بورگات مى گويند: تغييرات ايدئولوژيکى اخير در کشورهاى کاپيتاليست غربى موجب شده که بسيارى از روشنفکران مسلمان مباحث فمينيسم و حقوق بشر در جهان اسلام را مورد بررسى مجدد قرار داده و مدلهاى خودى براى رهايى مردم بطور کلى و زنان بطور اخص را مورد نظر قرار دهند. اين مساله که زنان تاريخا توسط پاتريآرکى تحت ستم بوده اند تا درجه زيادى حقانيت دارد، اما از آنجا که فمينيسم اساسا در فرهنگ مسيحى و سرمايه دارانه و چهارچوب تفکر اجتماعى غربى شکل گرفته، و از آنجا که تهاجم غرب به کشورهاى مسلمان اساسا با بحث ستم اسلام بر زنان تداعى شده و تهاجم غرب موجب اخلال در تکامل متعارف جهان اسلام شده، فمينيسم نمى تواند مدل مناسبى براى توضيح مسائل زنان و رهايى آنها در کشورهاى مسلمان و جهان سوم باشد.

بورگات معتقد است که يافتن راه حل و مدل خودى و اصيل جوامع خاورميانه براى رهايى زنان در گرو اين است که اسلام را بعنوان يک ايدئولوژى و فرهنگ يکدست و يکپارچه تلقى نکنيم. بلکه ايدئولوژيهاى اسلامى موجود را مورد انتقاد سرسختانه قرار دهيم و رسومى را که به نام اسلام عمل مى کنند طرد کنيم تا بتوانيم اسلام برابرى طلبى را که مدتهاى مديدى است ظهور و عمل نکرده است، احيا کنيم. اسپوزيتو مى گويد اجتهاد و دادن حق طلاق به زنان و لغو تعدد زوجات قدمهاى ضرورى براى ايجاد يک فضاى اجتماعى برابر و مشمول براى زنان مسلمان است.٦٢ هاله افشار برآن است که زنان اسلامى بطور اخص طرفدار سرسخت حجابند. بسيارى از زنان مسلمان حجاب را بعنوان سمبل اسلام گرايى و بعنوان چهره اجتماعى خود پذيرفته اند. براى آنها حجاب ابزارى براى رهايى است و نه عامل ستم. آنها تاکيد مى کنند که حجاب قادرشان کرده که مشاهده کنند باشند و نه مشاهده شونده؛ آنها را از حکم و سلطه صنعت مد و آرايش خلاص کرده است. در زمينه ساختار مردسالارانه جامعه، حجاب وسيله اى است که زنان را از آزار جنسى مصون کرده و به آنها حرمت و اعتبار مى دهد. با غلبه پست مدرنيسم، فمينستهاى غربى هم نيازهاى ويژه، تفاوتها و الويتهاى زنان فرهنگها و مذاهب ديگر را به رسميت ميشناسند. انکار موقعيت زن مسلمان و تخطئه او بعنوان اسير، برده و گير کرده در چنگال اسلام ديگر اعتبارى ندارد.٦٣

سکولاريسم را نمى توان از بالا به فرهنگى که در آن انسان دائما خود را حدود و ثغور خود را با احکام آسمانى و وحى تعريف مى کند و قدرت آسمانى اصل و پايه اين فرهنگ است، تحميل کرد. سکولاريسم محصول فکرى لحظه معينى در تاريخ اروپاست.٦٤

عبدالوهاب ال مصرى در همين زمينه مى گويد: سکولاريسم چنانکه در ادبيات غربى و عربى ادعا مى شود نه جدايى بين دولت و مذهب، بلکه از ميان برداشتن ارزشهاى مطلق شناخت شناسانه و اخلاقى در کل جهان است تا بتوان کل جهان چه طبيعت و چه نوع بشر را بعنوان صرفا شى مورد استفاده قرار داد و مطيع خود کرد. از اين نقطه نظر ما مى توانيم تشابهات ساختارى بين شناخت شناسى سکولاريستى و شناخت شناسى امپرياليستى را ببينيم. همچنين مى توان ديد که امپرياليسم چيزى جز صدور تفکر و چهارچوبهاى فکرى سکولار از سوى غرب؛ جايى که اين تفکر اولين بار ظهور کرد نيست.٦٥

ليلا احمد مى گويد در پيش گرفتن فرهنگ متفاوت ديگرى بعنوان نسخه اى عليه عنصر ضد زن فرهنگ خودى نه تنها پرت بلکه غير ممکن است. پيچيدگى فرهنگ پذيرى در وران و ذهن حتى يک فرد که مى کوشد به فرهنگ، ذهنيت و روان ديگرى بگريزد به اين ترتيب است که او دوباره بخش زيادى از فرهنگ گذشته اش را در زندگيش بازتوليد مى کند. اساسا غيرممکن است که يک جامعه بتواند يک فرهنگ ديگر را بطور کامل جايگزين فرهنگ خودش بکند.٦٦

روشنفکران ناسيوناليست جهان سومى و اسلامى هاى مکلاى خاورميانه و جهان سوم هم از تئوريسين ها و مدافعين نسبيت فرهنگى و دفاع از فرهنگ و سنن و مذهب خودى در مقابل جهان شمولى تمدن و ارزشهاى انسانى و مدرن برخاسته از جوامع غربى بودند. اينها هم معتقدند که دولتهاى سکولار، جدايى مذهب از دولت و ارزشهاى غربى متعلق به خاورميانه و جهان سوم و متناسب با آنها نيست. در جوامع مسلمان اسلام جواب همه مسائل را دارد. در ايران ناسيوناليسم ضد غرب و شرقزده از جمله نوع آل احمدى آن همين نقش را داشت. آل احمد مذهبى نبود اما بخوبى بر کارآ بودن و خاصيت سياسى اسلام در سرکوب ترقيخواهى و مدرنيسم و تحکيم عقب ماندگى واقف بود. کتاب "غربزدگى" آل احمد سند روشن و گويايى در اين مورد است. او به آخوندها بدو بيراه مى گفت که چرا مثل واتيکان قدرت سياسى را در دست نگرفته اند و چرا از بعد از مشروطيت ديگر دخالتى در سياست نمى کنند و چرا به نجاسات و مطهرات چسبيده اند. خودش مسلمان نبود، نماز نميخواند، وضو نمى گرفت و توالت فرنگى در خانه اش داشت اما به مردم توصيه اسلامى مى کرد و رواج فرهنگ خودى و مقاومت در مقابل غرب را با استفاده از آفتابه مسى و چراغ نفتى و خيش و گاوآهن در مقابل توليدات ماشينى و صنعتى مدرن که از غرب مى آمدند را تبليغ مى کرد. به دليل خاصيت سياسى اش به سفر حج مى رفت. اين يک روند جهانى بود. اين دوره يک سير قهقرايى و بازگشت به معيارهاى فئودالى، عرفان و عقب ماندگى و غرب ستيزى بود. نمايندگان اين گرايش امثال شريعتى، آل احمد، احمد فارس ال شيدياک، ال تحتاوى، شيخ محمد عبدو، محمود محمد طه در سودان، طاهر الحداد در تونس در سطح محلى بوده، و امه سزر، ارنست يونگر و فرانتس فانون در سطح جهانى هستند. اينها اگر اسلامى هم نبودند کارشان توليد هيسترى ضد مدرنيستى بود.اين تيپ از روشنفکران و جريانات ناسيوناليست مسلمان و غير مسلمان در خود جوامع خاورميانه، هر نوع دفاع از حقوق زن، حقوق بشر و جهانشمولى اينها و هرنوع افشاگرى از مذهب و اسلام را اورينتاليستى، استعمارگرانه و در جهت حفظ منافع غرب استعمارگر مى دانستند. اينها به اسلام جان تازه اى داده و آن را به ميدان آوردند. اين گرايش، زير پوشش مبارزه عليه امپرياليسم غارتگر غرب و امپرياليسم فرهنگى، از اسلام و سنت نهايت استفاده را در عقب زدن مدرنيسم و سکولاريسم و حقوق انسان و حقوق زنان بعمل آورد.

روشنفکران چپ و ليبرال در غرب هم زير لواى اجتناب از اورينتاليسم، اروپامحورى، استعمار و راسيسم، ارزشهاى شرقى و اسلامى و عقب ماندگى را پروبال داده و مى گفتند و مى گويند "ما در غرب نبايد به جاى کسانى که در شرق هستند، حرف بزنيم." که البته منظورشان دفاع نکردن از يونيورساليسم، مدرنيسم و ارزشهاى انسانى و در مقابل پرو بال دادن به اسلام و ناسيوناليسم و سنت گرايى است.

در سالهاى دهه ٦٠ يک ژورنال کاتوليک بنام spirit در اروپا (در فرانسه) منتشر مى شد و مسائل جوامع موسوم به جهان سوم را طرح مى کرد بويژه مسائل مربوط به مبارزه استقلال طلبانه و ضد امپرياليستى و مسائل کوبا، الجزاير و ناسيوناليسم، توسعه نيافتگى را منعکس مى کرد. يکى از نويسندگان و نظريه پردازان اصلى اين ژورنال ميشل فوکو از معروف ترين تئوريسين هاى پست مدرنيسم در عرصه سياست و مسائل اجتماعى است. لويى ماسيون شرق شناس و از کسانى که روى شريعتى نفوذ سياسى زيادى داشت و شريعتى خود را مديون او مى دانست نيز جز نويسندگان اين ژورنال بود. فرانتس فانون و لوکاچ هم براى اين ژورنال مى نوشتند. اين نشريه به ديالوگ مارکسيستى - کاتوليکى معتقد بود و خود را کاتوليسيسم چپ و انقلابى مى دانست.

از پس از جنگ جهانى دوم بسيارى از روشنفکران مذهبى و غير مذهبى مساله بازگشت به ريشه هاى خودى، تاريخ خودى، مذهب و فرهنگ و زبان و هويت خودى در آفريقا، آمريکاى لاتين، و آسيا و خاورميانه روى آوردند. اينها اکثرا مذهبى نبودند مانند فانون در الجزاير، ژوليوس نايرره در تانزانيا، جومو کنياتا در کنيا و لئوپولد سنگور در سنگال. اينها مذهب فرهنگ خودى را ابزار مبارزه با غرب مى ديدند و خود در عروج تئوريهاى پست مدرنيستى و نسبى گرايى فرهنگى نقش مهمى داشتند. راه حل مبارزه با نظريه هاى پست مدرنيستى و طرد آنها، اساسا يک راه حل سياسى است. يعنى مبارزه براى کنار زدن و سرنگون کردن رژيم هاى اسلامى و تضعيف جريانات اسلامى در کشورهاى خاورميانه و شمال آفريقا. بايد ابتدا اين رژيمها را از قدرت سياسى ساقط کرد. مبارزه روشنگرانه ضد مذهبى همراه با جنبش هاى ضد اسلامى که به محض ساقط شدن اين رژيمهاى ديکتاتورى مذهبى شکوفا مى شوند، نقش عمده اى در جاور کردن اين تزها و رساله ها از دانشگاهها و محافل آکادميک دارد. کافى است زنان حجاب هايشان را پرت کنند و در چند عمل سمبوليک چادر و مقنعه را آتش بزنند تا زير پاى بساط بحثهاى پست مدرنيستى و نسبى گرايى فرهنگى، فمينيسم اسلامى و تطبيق قرآن با حقوق زنان سست شود. کافى است که يک مبارزه تند ضد اسلامى در اين کشورها منجمله ايران راه بيفتد تا بساط سکولاريسم اسلامى و نوآورى دينى از مراکز آکادميک جمع بشود. کافى است موج حقيقت جويى و حقيقت طلبى بالا بگيرد و تئوريهاى پلتيک زدن و تاکتيک زدن که عمرى است در جوامع خاورميانه چه از جانب روشنفکران خودى و چه چپها و ليبرالهاى غربى رواو داشته، را نقش برآب کند. اگر يک جنبش مدرنيست، باز و ضد مذهب و طرفدار حقوق ماگزيماليستى انسان و زن و کودک فى المثل در ايران به راه بيفتد و موج اميد و خوش بينى را دامن بزند، بحثهاى ارتجاعى، تاريک و منحط پست مدرنيستى را جارو مى کند.