|
فصل سوم:
ناسيوناليسم
جهان سومى
طى دهه هاى
١٩٥٠ و ١٩٦٠
مساله توسعه
اقتصادى
کشورهاى عقب
مانده و
مستعمرات
تازه
استقلال
يافته در سطح
بين المللى و
در
خاورميانه
وسيعا مطرح
شد. توسعه
سرمايه دارى
و بازار
داخلى اين
کشورها و
دستيابى به
يک ديناميسم
مستقل و ملى
براى رشد
اقتصادى،
آرمان
اقتصادى
ناسيوناليسم
و بورژوازى
رو به رشد
کشورهاى تحت
سلطه را
تشکيل مى داد.
اين
ناسيوناليسم
و دورنماى
اقتصادى آن
تا دهه هشتاد
ايدئولوژى
مسلط بر هر
نوع
ترقيخواهى
غير کارگرى
در کشورهاى
موسوم به
جهان سوم بود
و سيماى
انقلابى گرى
و
راديکاليسم
و حتى
سوسياليسم
را در اين
کشورها
ترسيم مى کرد.
از اواخر دهه
پنجاه
استراتژى
معينى براى
توسعه در
ميان
روشنفکران
اين کشورها
جا باز کرد که
مبتنى بر
تشکيل
دولتهاى
مستقل ملى،
حمايت از
بازار داخلى
توسط دولت و
ايفاى نقش
مستقيم دولت
در ايجاد زير
ساختهاى
اقتصادى و
توليدى بود.
نه فقط
جناحهاى
راديکال در
اين کشورها
که عمدتا تحت
تاثير الگوى
توسعه در
اتحاد شوروى
و مدلهاى
پيشنهادى آن
قرار داشتند
بلکه حتى ملى
گرايان
محافظه کار
بر نقش حياتى
دولت در
توسعه
اقتصادى
تاکيد مى
کردند.
اقتصاد
برنامه ريزى
شده دولتى و
سوسياليسم
خلقى آرمان
معترضين در
کشورهاى تحت
سلطه
امپرياليسم
بود.٣١ اين
روند با
برقرار شدن
سرمايه دارى
دولتى در
شوروى از دهه
سى شروع شد و
پس از جنگ
جهانى دوم با
استقلال
مستعمرات در
دهه هاى ١٩٥٠
و ١٩٦٠، بالا
گرفت. مساله
کسب استقلال
از دول
امپرياليستى
و
استعمارگر،
بهمراه خود
مساله رابطه
اقتصادى با
امپرياليسم
را طرح مى کرد.
کشورهايى که
از چنگال
استعمار رها
مى شدند و
دولت ملى
تشکيل مى
دادند، يا
کشورهاى
توسعه
نيافته اى که
پيشتر
استقلال
گرفته يا
هيچوقت
مستعمره
نبودند،
معضل توسعه
اقتصاد ملى
را بلافاصله
پيش روى خود
داشتند.
مساله اصلى
در کشورهاى
موسوم به
جهان سوم عقب
ماندگى بود و
فقر بيداد
ميکرد. عقب
ماندگى
عمومى اين
کشورها و
فقدان رشد
صنعت در آنها
به بورژوازى
محلى که
خواهان
گسترش
مناسبات
سرمايه دارى
و رشد صنعت
بومى بود،
ميدان مى داد
تا آرمانهاى
خود را در اين
قالب فرموله
کند که: بهبود
زندگى مردم
در گرو رشد
سرمايه بومى
است و براى
پيشرفت بايد
موقعيت
سرمايه
داخلى در
برابر
سرمايه هاى
امپرياليستى
تقويت بشود،
بايد چرخهاى
صنايع بحرکت
در آيند و
توليد
افزايش يابد.
در همين
زمينه آثار
سيد قطب و
محمد قطب
مصرى در
جوامع عربى
با طرح راه
سوم بين
سرمايه دارى
و کمونيسم و
بدست گرفتن
اسلام
بعنوان
ابزار
مبارزه با
کمونيسم
جذبه زيادى
در بين
نيروهاى
سنتى پيدا
کردند.
تفاسير
ديگرى در
همين دوره
ارائه شدند
که نوعى
همگرايى با
سوسياليسم
را تبليغ مى
کردند. از
جمله اينها
اسلام شناس
معروف سورى
مصطفى
السباعى بود
که تلاش مى
کرد سازگارى
اسلام و
سوسياليسم
را تبليغ کند.
اين
سوسياليسم
اسلامى با
ايجاد يک
چهارچوب
اخلاقى - الهى
از توزيع
عادلانه تر
ثروت و تحديد
مالکيت
خصوصى
جانبدارى مى
کرد. در زمينه
سياسى و
ايدئولوژيک
بر متن اين
آرمان و افق
اقتصادى،
جريانات
سوسياليست
خلقى در اين
دوره صحنه
سياست
اپوزيسيونى
را در
کشورهاى
موسوم به
جهان سوم تحت
تاثير خود
قرار دادند.
انقلابات
چين، کوبا و
ويتنام براى
جريانات
ناسيوناليست
جهان سومى که
مدعى
مارکسيسم و
سوسياليسم
بودند، اين
الگو را صد
چندان
مطلوبتر مى
کرد و نقش
عمده اى در
اشاعه
ناسيوناليسم
جهان سومى در
خاورميانه
داشتند.دولتهاى
"سوسياليست"
در مصر و
سوريه چيزى
جز سرمايه
دارى دولتى و
رفرمهاى
محدود ارضى
نبودند که در
پوشش
سوسياليسم
عرضه شدند و
همان نظم
کهنه و فرهنگ
و سنت و مذهب
را ادامه
دادند. اين
دولتها رسما
اسلام را
بعنوان
آرمان اعراب
حفظ و تحکيم
کردند و تمام
تلاششان اين
بود که
بگويند
سوسياليسم
آنها کاملا
با اسلام،
سنتهاى خودى
و هويت اعراب
منطبق است،
به مبارزه
طبقاتى پاى
بند نيست
بلکه از طريق
تعاون و
همکارى
طبقات متحقق
مى شود. آنها
اين
سوسياليسم
را کاربست
سوسياليسم
در جهان عرب
يا نوع علمى -
عربى - اسلامى
سوسياليسم
مى خواندند.
شکست پان
عربيسم در
جوامع عربى
يکى از
گرايشات قوى
در طيف
ناسيوناليسم
جهان سومى
ناصريسم بود
که در فصل قبل
به آن
پرداختيم. در
کشورهاى
عربى بعد از
جنگ شش روزه
در ١٩٦٧ و
شکست اعراب
از اسرائيل،
يک تمايل
عمومى مبنى
بر کنار
گذاشتن ايده
اتحاد و پان
عربيسم
بوجود آمد،
هر چند تعرض
مستقيمى
عليه پان
عربيسم صورت
نگرفت. از اين
پس تا زمانى
که مسائل
پايه اى
اعراب حل
نشده بودند
در اتحاد حول
پان عربيسم
راه نجاتى
ديده نمى شد.
حتى برخى
حاصل پان
عربيسم را
چيزى جز به
قدرت رساندن
يک تزار عربى
يا خليفه اى
مانند هارون
الرشيد
عباسى در
جهان عرب نمى
ديدند که
بجاى نديمه و
خواننده و
شاعر
دربارى،
ماليات
گرفته شده از
معاش مردم را
صرف
ماجراجويى،
توطئه و جنگ
خواهد ساخت.
پس از جنگ شش
روزه،
استقلال
فلسطين محور
سياست و
مجادلات
سياسى بين
روشنفکران و
جريانات
سياسى عرب، و
پادزهرى
عليه شکست
طلبى و
محافظه
کارى، و
کاتاليزورى
براى سياست
راديکال
تلقى مى شد.
براى برخى
مساله
فلسطين
وسيله اى
براى
دستيابى به
تحول
اجتماعى و
سياسى، و
براى ديگران
مرکز همکارى
و ائتلاف
وسيعتر
نيروهاى ضد
امپرياليسم،
ظهور جنبش
چريکى در
جهان سوم
عليه
امپرياليسم
غرب و
دولتهاى
حامى آن بود.
در اين دوره
در روند اصلى
ظهور کردند:
اول،
ناسيوناليسم
فلسطينى که
اعتماد و
همکارى
مشترک و وسيع
بين اعراب را
رد مى کرد.دوم،
جنبش
ناسيوناليستى
نوينى که در
اواسط دهه
شصت پا گرفت و
جنگ چريکى،
جهان سومى
گرى، ضد
امپرياليسم
و تعهد به
برپايى
سوسياليسم
خلقى از
بروزات شاخص
آن بودند. اين
جنبش از پان
عربيسم
بسيار
وسيعتر بود و
پان عربيسم
را بعنوان
قالبى پوک و
توخالى،
شووينيستى و
فاقد راه حل
براى مشکلات
سياسى و
اقتصادى رد
مى کرد. اين
جنبش، شعار
پان عربيسم: "ما
همه عرب
هستيم" را
ايده اى
مربوط به
گذشته مى
دانست که
قادر به
خلاصى اعراب
از چنگال سنت
و ايجاد تحول
و بهبود، و
برپا کردن يک
نظم اجتماعى
مطلوب نبوده
و نيست. اين
جنبش نوين
اين سوال را
طرح مى کرد که:
اگر پان
عربيسم به
شکست
انجاميد و
تلاشهاى
اوليه براى
ادغام جهان
عرب در سنت
ليبرالى غرب
به جايى
نرسيد، پس
چرا نبايد به
روشى روى
آورد که در
نقاط ديگر
جهان در
کوبا،
الجزاير،
چين و ويتنام
موثر بوده
است؟٣٢چهل و
چند سال قبل
طه حسين
نويسنده
معروف مصرى
تمايل و عطش
نسل ديگرى را
بيان مى کرد.
او به مردم
مصر فراخوان
مى داد که نه
تنها خود را
بخشى از تمدن
غرب بدانند
بلکه
اروپايى
شوند. اکنون
نسل جوانتر
که
ليبراليسم
در نزدش
مترادف
ديگرى براى
کلينياليسم
غرب بود،
بدنبال راه
حل و
آلترناتيو
ديگرى بود. طى
قرنها شکست،
ناسيوناليسم
عرب تصوير
عظمت گذشته
عربى را زنده
نگه داشت. عقب
ماندگى و
رکود جوامع
عربى را ناشى
از کنار
گذاشتن
تعاليم
اسلامى و
فقدان عقيده
و باور مذهبى
خواند. اين
گذشته عظيم،
قهرمانى
اسطوره اى
بود که رگه
هاى مختلف
ناسيوناليسم
عرب وضعيت
فعلى خود را
با آن مقايسه
مى کردند و
براى احياى
آن به دنبال
راه حلى
متمايز از
پان عربيسم
بودند.
جنبش فکرى -
فرهنگى اته
ايستى و ضد
سنت سالهاى
پس از شکست
١٩٦٧ در عين
حال سالهاى
ظهور يک حرکت
انتقادى و
بازبينى در
بين
روشنفکران و
متفکرين عرب
بود. اين نسل
از متفکرين،
دانشجويان و
فعالين
سياسى
ارزيابى
ناصريسم که
شکست را ناشى
از تعرض غرب
مى ديد، را
ناکافى مى
دانستند.
براى اين
فعالين
راديکال،
شکست ناشى از
کل روش
زندگى،
فرهنگ،
سياست، سنت،
مذهب و زبان
عربى بود.
ادونيس از
متفکرين
سرشناس و چپ
در جهان عرب
در ١٩٦٨ در
اولين شماره
مجله معتبر "مواقيف"
نوشت: "هيچ
چيز مقدس و
هيچ سنت و
گذشته اى
نيست که بايد
آن را دست
نخورده
گذاشت". او با
استناد به
مارکس نوشت
که کافى نيست
جهان را
تعبير کنيم
بلکه بايد آن
را تغيير
دهيم. ادونيس
معتقد بود که
جوامع مدرن
زمانى
توانستند
مدرن و نوين
شوند که عليه
تاريخ، سنت و
ارزشهاى
کهنه طغيان
کردند. ما
بايد از
ميراث مذهبى
عربى بپرسيم
که براى
اکنون و
آينده ما چه
راه حل و
پاسخى دارد؟
و اگر چيزى
ندارد آن را
ترک کنيم"
ادونيس
معتقد بود که
اين
رويارويى با
گذشته
اجتناب
ناپذير است
چون خدا و
مذهب همه
عرصه هاى
زندگى
اجتماعى را
زير سلطه خود
دارند."
ادونيس مى
گفت: "خدا يک
موضوع صرفا
مذهبى نيست،
پيام مذهب،
سياسى،
اقتصادى و
جنسى هم هست.
بعلاوه خدا
يک قدرت
مافوق انسان
و طبيعت است.
ايده هاى
مافوق طبيعى
مانند بهشت،
روز قيامت،
جهنم،
فرشتگان و
غيره صرفا
مذهبى
نيستند بلکه
در باره
زندگى،
زمين، جنگ و
گرسنگى هم
هستند".
ادونيس
معتقد بود که:
"تمايلات و
اعتقادات در
جوامع عربى
بطور
راديکالى
تغيير نکرده
اند. معتقدين
به پيشرفت که
قدرت را بدست
گرفتند نه
خواسته اند و
نه جسارت به
مصاف طلبيدن
گذشته را
داشته اند.
توده هاى ما
آماده
نيستند دست
به انقلاب
بزنند و اگر
انقلاب در
بگيرد، اين
انقلاب به
خود خيانت
خواهد کرد.
اگر انقلاب
مردم را از
خود دفع کند،
خواهد مرد."٣٣
ادونيس برآن
بود که
انقلابات
تاکنونى در
جهان عرب نه
تنها انسان
را در مرکز
خود قرار
نداده و باعث
آزادى
انسانها
نشده اند،
بلکه به ايده
هاى رايج
معطوف به سنت
و گذشته
تسليم شده
اند، مردم را
از خود دفع
کرده و کارى
براى آنها
انجام نداده
اند و ايده ها
و ارزشهاى
نوينى را خلق
و جارى نکرده
اند. ادونيس
معتقد بود که
دولتهاى
محصول
جنبشهاى
استقلال
طلبانه در
جهان عرب،
مردم را با
ستمگرى به
انقياد خود
درآورده و
حيات و رابطه
ديناميکى
بين زندگى و
شهروند و
دولت، و بين
فرد و جامعه
بوجود
نياورده اند.
مشابه
ادونيس نديم
بيطار بود که
در کتابش "از
عقبگرد تا
انقلاب" علت
شکست اعراب
را نبريدن از
اسلام و سنت
مى دانست.
بيطار،
اسلام را
ستون حفظ
ارتجاع در
همه زمينه
هاى سياسى،
فکرى،
فرهنگى و
روشهاى
زندگى مى
دانست.بسام
تيبى متفکر
اهل سوريه و
تحصيلکرده
غرب، آثار
ادبى و سياسى
و فرهنگى عرب
را نقادانه
موشکافى
کرده و معتقد
بود که از نظر
عمق، دقت و
کيفيت، اين
آثار نه
انقلابى، نه
علمى و نه
جستجوگر
هستند. تيبى
عقيده داشت
که اين آثار
سطحى، شعارى
و بى محتوى و
بى ربط به
جريانات
فکرى اصلى در
جهان و جوامع
معاصرند.
روشنفکران
مارکسيست هم
از نظر او
سطحى بوده و
مارکس را
نفهميده اند.صادق
ال عزم از
متفکرين
سورى در
کتابش "بازبينى
انتقادى
خويش پس از
شکست" بطرز
راديکالى
عليه اسلام
بعنوان يکى
از ارکان
مقدس جوامع
عربى حمله مى
کند. صادق ال
عزم از شکست
اعراب آغاز
کرده و به يک
نقد ريشه اى
از تفکر مسلط
و نظم حاکم بر
جواع عربى،
اسلام و
گذشته پرستى
و عقب ماندگى
مى رسد. ال عزم
از بقا و جان
سختى سنت
بعنوان يکى
از نشانه هاى
عقب ماندگى
اعراب عميقا
برآشفته است.
او در کليه
جنبشها و
انقلابات
روى داده در
جهان عرب، رد
پا و جان سختى
سنت را مى
بيند. صادق ال
عزم معتقد
است که اعراب
هرگز تصميم
نگرفتند چه
مى خواهند
سوسياليسم
يا سرمايه
دارى دولتى (ناصريسم
و حزب بعث)؟ او
سوال مى کند:
آيا
انقلابات در
کشورهاى
عربى خواهان
حفظ قوانين و
سنن و
ارزشهاى
١٤٠٠ سال قبل
بر زندگى
مردم بودند؟
يا بدنبال يک
نظم و قانون
نوين منبعث
از علم و
سوسياليسم؟
آيا آنها
بدنبال يک
سيستم
آموزشى نوين
و علمى بجاى
برنامه هاى
عتيق و کهنه
آموزشى
بودند؟ نقد
ال عزم
بيزارى از
سنت را بيان
مى کرد و
معتقد بود که
مردم براى
غلبه بر
کمبودها و
ضعفهاى
تاريخى شان
راهى جز کنار
گذاشتن سنت و
سنتگرايى
ندارند.٣٤
روشنفکران
راديکال و
اته ايست در
اين سالها
همه چيز را
مورد نقد و
بازبينى
قرار دادند.
زبان عربى
يکى از
موضوعات
مورد نقد
شديد و همه
جانبه آنها
بود. شکست
١٩٦٧ اعراب
از اسرائيل
موج برگشتى
عليه روش
کهنه زندگى،
بيان، سياست
و فرهنگ و
مذهب بود.
رابطه بين
تحول سياسى و
زبان عربى از
موضوعات
مورد نظر
کسانى بود که
در پى ريشه
يابى علل
شکست اعراب
در جنگ شش
روزه بودند.
اينها
ورشکستگى
حزب بعث و
ناصريسم را
در اشعار و
نوشته هاى
ادبى ميشل
عفلق و آثار و
نوشته هاى
محمد حسنين
هيکل جستجو
مى کردند.
گويى زبان نه
وسيله اى
براى انتقال
و بيان فرهنگ
و سياست بلکه
خود فرهنگ و
سياست بود.
پيام اين
بازبينى و
موج نقد
راديکال اين
بود: "اگر مى
خواهيم به
آينده دست
يابيم بايد
با ميراث و
سنن گذشته در
بيفتيم"
براى بسيارى
از
ايدئولوگهاى
سکولار و اته
ايست عرب،
شکست اعراب
در جنگ شش
روزه نشانه
عميق و جدى
بحران اسلام
بود. شکست، به
اعراب اته
ايست،
سکولار و
راديکال اين
امکان را داد
که بيزارى
خود را از
بقاى اسلام و
تمايلات
مذهبى بيان
کنند. عليرغم
انتقادات
راديکال اين
گروه از
روشنفکران و
متفکرين عرب
عليه اسلام و
سنت، اين
گرايش
نتوانست
جنبش وسيعى
را در سطح
جامعه بوجود
آورد. طى دهه
هاى پنجاه تا
نيمه دوم دهه
هفتاد،
ناسيوناليسم
جهان سومى
ايدئولوژى
غالب بر
روشنفکران و
جريانات
سياسى در
خاورميانه
باقى ماند. از
نظر اقتصادى
اين رگه از
ناسيوناليسم
خواهان رشد
اقتصاد ملى و
توسعه
سرمايه دارى
ملى و مستقل
از
کاپيتاليسم
جهانى بود. از
نظر سياسى،
ضد
امپرياليست
و طرفدار
جنگهاى
چريکى با
قدرتهاى
حاکم بر
کشورهاى
عربى که آنها
را دست
نشانده غرب
مى خواند،
بود. آرمان و
افق اين
جريان اساسا
رو به عقب بود
چون پيشرفت و
مدرنيسم را
با سلطه و
سرکوبگرى
غرب يکى مى
گرفت. از جنگ
جهانى دوم به
اين سو
بسيارى از
روشنفکران
جهان سوم چه
مذهبى و چه
غير مذهبى در
آفريقا،
آمريکاى
لاتين و
آسيا،
بازگشت به
ريشه هاى
خود، تاريخ
خود و فرهنگ و
زبان خودى را
طرح کردند. در
واقع بسيارى
از آنها
مذهبى
نبودند
مانند
فرانتس
فانون در
الجزاير،
ژوليوس
نايرره در
تانزانيا،
جومو کنياتا
در کنيا و
لئوپولد
سدار سنگور
در سنگال.
فانون يکى از
تئوريسين
هاى اصلى
ناسيوناليسم
جهان سومى
بود. از نظر
فانون ملل
جهان سوم
زمانى در
مقابل
امپرياليسم
غرب شکست
ناپذير مى
شوند، بر از
خود بيگانگى
خويش غلبه مى
کنند و به
بلوغ
اجتماعى و
سياسى مى
رسند که
بتوانند
تکنولوژى
غرب را
بگيرند بدون
اينکه هويت
خودى شان را
از دست بدهند.
و بهمين جهت
مردم
کشورهاى
جهان سوم تا
آن زمان بايد
ريشه هاى
خود، ميراث
ملى شان و
فرهنگ توده
اى شان را کشف
و حفظ کنند.٣٥
امپرياليسم
فرهنگى و
حقوق زنان در
خاورميانه طيف
روشنفکران
اسلامى و
ناسيوناليست
(جهان سومى)
ستم بر زنان
را از ديدگاه
امپرياليسم
فرهنگى
تبيين مى
کردند.
شريعتى از
نمايندگان
فکرى اين
ناسيوناليسم
جهان سومى با
غلظت مذهبى (اسلامى)
بيشترى در
ايران بود.
شريعتى ستم
بر زنان در
جوامع موسوم
به جهان سوم
را ناشى از
امپرياليسم
فرهنگى که از
نظر او
بزرگترين
توطئه عليه
بشريت بود،
ارزيابى مى
کرد. از نظر
شريعتى هدف
امپرياليسم
فرهنگى، تهى
کردن مردم
کشورهاى در
حال توسعه از
ارزشهاى
سنتى و
کارآکتر و
هويت خودى
بود تا
بتواند آنها
را از نظر
اقتصادى
بيشتر چپاول
کند. زنان
مناسب ترين
هدف براى
امپرياليسم
فرهنگى غرب
بودند. چون
امپرياليسم
متجاوز از
زنان بعنوان
شى جنسى و
مصرف کننده
محصولات
غربى سهل تر
مى توانست
استفاده کند.
از اين رو
بنظر شريعتى
رهايى زنان
در گرو شکستن
اين قالب و
تبديل شدن به
مسلمانان
متعهد بود.
حجاب زنان در
اين منطق
ابزار
مبارزه عليه
امپرياليسم
فرهنگى غرب
بود.٣٦مساله
آزادى و
رهايى زنان
در جوامع
عربى همواره
به اسلام و
سنت گره
خورده است.
جنبش
ناسيوناليستى
در همه شاخه
هايش کم يا
بيش بعنوان
يک جنبش
مذهبى بروز
کرد و بخصوص
تا آنجا که به
مساله زنان
مربوط مى شد
هيچ ترديدى
در پاى بنديش
به احکام
ارتجاعى
اسلام وجود
نداشت.
ناسيوناليستها
چه در ابتداى
قرن و چه حتى
در دهه هاى
ميانى قرن
بيستم
هيچگاه
رهايى زن را
بعنوان
پروسه اى
مجزا از
اسلام و
بعنوان بخشى
از روندهاى
سياسى غير
مذهبى و يک
ايدئولوژى
مدرن جهانى
نمى ديدند.
بخشهاى
مختلف اين
جنبش از
ناصريسم تا
ناسيوناليسم
فلسطينى در
پى تحقق "سوسياليسم
اسلامى" و
رهايى زن در
چهارچوب
آرمان و تفکر
ملى - اسلامى
بودند. ايده
اصلى اى که
مساله زن را
در اين نگرش
رقم مى زد اين
بود که رهايى
زنان با
ارزشهاى
مدرن غربى،
کنار گذاشتن
حجاب و ... تداعى
مى شود و غرب
هم بمعنى
حضور خشونت
بار، و
استعمار و
سرکوب در
خاورميانه
بود. از اين رو
هر تلاشى
براى کسب
حقوق زنان
فرو رفتن در
منجلاب
امپرياليسم
غرب تلقى مى
شد. اين ايده
تاکنون با
جان سختى
باقى مانده و
مانعى جدى بر
سر راه آزادى
و حقوق زنان
در
خاورميانه
است. مشابه
اين استدلال
نظرات نوال
سعداوى از
شخصيتهاى
سرشناس زن در
خاورميانه
است. سعداوى
معتقد است که
کشورهاى
عربى عرصه
تاخت و تاز
امپرياليسم
و نئو
کلنياليسم
در همه عرصه
هاى
اقتصادى،
سياسى،
اجتماعى و
فرهنگى
هستند. دول
امپرياليستى
همه سلاحها و
نيروهايشان
را در اين
عرصه ها بکار
مى گيرند.
منابع طبيعى
و ثروتهاى
کشورهاى
عربى توسط
امپرياليسم
غرب و
شرکتهاى
عظيم چند
ميليتى
چپاول مى شود.
نوال سعداوى
مى گويد شاخه
شرقى جهان
عرب محل تولد
قديمترين
تمدنهاى
بشرى در طول
تاريخ بوده
است. اين
تمدنهاى
مصر، بابل و
مديترانه
بويژه مصر،
منبع ميراث
فرهنگى
بودند که
پيشرفت را به
اروپاى غربى
سرايت دادند
و موجب الهام
و منبع دانش و
ترقى در علوم
و هنر در غرب
شدند. وى در
ادامه مى
گويد اعراب
مبتکرين و
اعمال
کنندگان
تحولات
ديناميک و
وسيعى بودند
که بويژه بعد
از تشکيل
امپراطورى
عرب، دامنه
نفوذشان در
غرب به
اسپانيا و در
شرق به
اندونزى
رسيد. با
اينحال و
عليرغم اين
خدمات مهم و
عميق در
تاريخ توسعه
و تمدن بشرى،
کشورهاى
عربى و مردم
آنها امروز
بعنوان
کشورهاى عقب
مانده و در
حال توسعه "جهان
سوم"
گروهبندى مى
شوند.٣٧
سعداوى بر آن
است که
امپرياليسم
غرب و
قدرتهاى
غربى بدنبال
موادخام
غنى، موقعيت
استراتژيک
اين کشورها و
اهميت سياسى
منطقه از
آفريقا تا
غرب آسيا و
مديترانه
هستند. زنان
در اين پروسه
قربانى بهره
کشى
امپرياليستى
و منافع
شرکتهاى چند
مليتى مى
شوند. سعداوى
تاثيرات
روابط و
مناسبات
اجتماعى
مدرن در
زندگى زنان
در کشورهاى
عربى بخصوص
مصر را کپيه
بردارى از
غرب مى خواند.
او معتقد است
که جنبش زنان
در کشورهاى
عربى نبايد
از غرب تقليد
کند چون جنبش
فمينيستى
غرب خود با
مشکلات جدى
اى روبروست و
دستاوردهايى
هم که داشته
است بسيارى
از زنان در
١٣٠٠ سال قبل
در دوران
اوليه اسلام
از آن
برخوردار
شده بودند.
نوال سعداوى
برآن است که
تاکيد بر نقش
اسلام در
ستمکشى زن در
جهان عرب
توطئه
کمپانيهاى
امپرياليستى
است تا مردم
را گمراه
کنند، آنها
را فريب
بدهند و نفت
بيشترى از
خاورميانه
به بهاى
ارزان
استخراج
کنند. او مى
گويد وضع
زنان در
اسلام بدتر
از ساير
اديان نيست و
در واقع
ستمکشى زنان
در مسيحيت و
يهوديت
بيشتر است و
حجاب در اساس
محصول
يهوديت بوده
است. نوال
سعداوى در
همه نوشته ها
و
سخنرانيهاى
خود از اسلام
"واقعى" دفاع
مى کند، آن را
حاوى عدالت
اجتماعى و
عشق به انسان
مى خواند، در
مقابل فرهنگ
معاصر غرب و
مسيحيت، از
آن دفاع
ميکند و
معتقد است با
تفسير
متناسب با
زمان حال مى
توان حقوق زن
را در آن
گنجاند.
سعداوى
معتقد است که
گروههاى
اسلامى که او
آنان را
فاندامنتاليست
مى خواند از
مذهب سو
استفاده مى
کنند.٣٨ در
حاليکه
سعداوى خود
را فمينيست،
لائيک و
طرفدار
جدايى دين از
دولت مى
خواند و با
اين خصوصيات
شناخته مى
شود،
سرسختانه از
اسلام دفاع
مى کند. نوال
سعداوى در
نوشته هاى
خود تفاوتى
بين موقعيت و
حقوق زنان در
شرق و غرب نمى
بيند. از جمله
معتقد است که
زنان در شرق
زير حجاب
فيزيکى
هستند و در
غرب زير حجاب
فکرى و زير
نفوذ
تبليغاتى که
زن را به کالا
تبديل کرده
است. سعداوى
اسلامى نيست
اما بدليل
نظرگاه
ناسيوناليستى
و خلقى خود
اسلام را
حربه و ابزار
موثرى در
مبارزه عليه
سرمايه
امپرياليستى
مى بيند.
فاطمه
مرنيسى
جامعه شناس
فمينيست
مراکشى
معتقد است که
در مراکش و
جوامع
خاورميانه
فقدان يک
اقتصاد
برنامه ريزى
شده و کنترل
شده دولتى و
روبناى
سياسى
متناسب با
آن، يعنى
حقوق فردى و
اجتماعى
زنان و
قوانين
خانواده به
نفع زنان
تغيير نکرده
است. از اين رو
عليرغم
درگير شدن
زنان در
توليد بيرون
از خانه و
حضور در
زندگى
اجتماعى،
تحولى در
حقوق و
آزاديهاى
آنان ايجاد
نشده است.
مرنيسى به
حفظ عنصر ضد
غرب در
ايدئولوژى
حاکم بر
جامعه
معتقد، و
الگويى
مانند جامعه
چين را در دهه
هفتاد مطلوب
براى احقاق
حقوق زنان و
رهايى آنان
مى دانست.٣٩
نظريه هاى
وابستگى تئورى
وابستگى که
رشد و توسعه
مستقل جوامع
موسوم به
جهان سوم از
سرمايه
جهانى به
رهبرى
بورژوازى
غرب را تبيين
و تبليغ مى
کرد، در متن
جنگ سرد و
رقابتهاى
شوروى با غرب
ظهور کرد.
شوروى
بدنبال
تحکيم منافع
و نفوذش در
کشورهاى
فقير و توسعه
نيافته بود و
در تقابل با
تئوريهاى
مدرنيزاسيون
سرمايه دارى
غرب از طريق
دولتهاى
حاکم بر
کشورهاى
جهان سوم،
مدرنيته
سوسياليستى
يعنى راه رشد
مستقل از
سرمايه دارى
غرب را طرح مى
کرد. رواج
ايدئولوژى
پوپوليستى و
ضد
امپرياليستى
در کشورهاى
موسوم به
جهان سوم،
موفقيت
انقلاب کوبا
در برپايى يک
رژيم ضد غرب
در حوالى
مرزهاى
آمريکا و
حمايت شوروى
سابق از جنبش
هاى
ناسيوناليستى
و متمايل به
خود، موجب
ظهور و رونق
طيفى از
تئوريهاى
توسعه در
اواخر دهه
١٩٦٠ و دهه
١٩٧٠ شد. با
نفوذ ترين
اين تئوريها
مکتب
وابستگى نوع
آمريکاى
لاتين بود و
تاثير جديى
بر جنبشهاى
استقلال
طلبانه در
کشورهاى
موسوم به
جهان سوم از
جمله در جنبش
چپ و
ناسيوناليستى
خاورميانه
داشت. طبق اين
تئوريها،
رشد اقتصاد
جوامع توسعه
نيافته تابع
قوانين و
نيازهاى
سرمايه دارى
جهانى و
تامين
شکوفايى و
رونق سرمايه
دارى غرب بود.
قانونمندى و
نيازهاى رشد
و انباشت
سرمايه دارى
غرب موجب
توسعه
نيافتگى
سرمايه در
جهان سوم بود.
مطابق تئورى
وابستگى،
کشورهاى در
حال توسعه
زير سلطه
سرمايه دارى
غرب، منابع و
مواد خام شان
غارت و چپاول
مى شد، از اين
رو تنها راه
دستيابى به
توسعه
واقعى، گسست
از سيستم
سرمايه دارى
جهانى عنوان
مى شد.٤٠
نظريه
پردازان
اصلى
تئوريهاى
وابستگى
سمير امين (١٩٦٧)،
باران (١٩٧٥) و
فرانک (١٩٦٩)
بودند. طبق
اين
تئوريها،
دولت در
کشورهاى
توسعه
نيافته،
کمپرادور يا
وابسته بود و
منافع غرب را
تامين و
تضمين مى کرد.
مطابق اين
تئوريها،
ستمکشى زنان
ناشى از
تجاوز و
چپاول
مپرياليسم
بود و اسلام و
سنت نه تنها
از ارکان
ستمکشى زنان
تلقى نمى شد
بلکه در رگه
هايى از اين
تفکر، اسلام
خلقى و ضد
امپرياليست
آرمان موثرى
در مبارزه با
امپرياليسم
غرب و
رژيمهاى
وابسته به آن
بشمار مى رفت.
در اين
تئوريها،
ستمکشى ملى،
طبقاتى و
جنسى زنان از
يک سيستم
طبقاتى
پاتريآرکال
ناشى مى شد که
در سطح
جهانى، در
سرمايه دارى
بين المللى و
امپرياليسم،
و در سطح محلى
در سيستم
بورژوا -
ملاکى حاکم
بر جهان سوم
بروز مى يافت.
نوال سعداوى
تا به امروز
نيز ستمکشى
زنان را طبق
اين نظريه
تببين مى کند.
مدافعين اين
تئورى معتقد
بودند که
زنان در
جوامع
خاورميانه
نه تنها از
مواهب
مدرنيزاسيون
سرمايه دارى
وابسته و
رژيمهاى
حافظ آن نفعى
نمى برند
بلکه قربانى
بهره کشى
امپرياليستى
هستند. چون
سياستهاى
رژيمهاى
وابسته به
امپرياليسم
غرب در مورد
زنان دو هدف
عمده داشت:
اول، بکار
گيرى نيروى
کار ارزان
زنان در
بازار کار
ايجاد شده
توسط
استعمار و
سرمايه
وابسته به
غرب، و دوم،
تبديل کردن
زنان به مصرف
کنندگان
کالاهاى
امپرياليستى.
|